تبليغاتX
سوگند

سوگند

خدایا کفر نمی گویم

                          

خدايا کفر نمي گويم ، پريشانم ، چه مي خواهي تو از

جانم ، مرا بي انکه خود خواهم اسير زندگي کردي .

خداوندا تو مسئولي ، خداوندا تو مي داني که انسان

بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي مي

کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 8:47  توسط مریم  | 

اشک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/13ساعت 11:36  توسط مریم  | 

خدایا...

خدايا...... هيچ کس يارب یا رب گفتنم را باور نخواهد کرد جز تو پس نزد

انها مهرخاموشی بر لبانم می زنم و در خلوتگاه بی ریا دل با زبان بی زبانی

صدایت می کنم و با چشمانم، چشمان سخنگویم با تو حرف می زنم،

تو را به تمام مقدسات عالم قسمت می دهم دلم را همواره با یادت

مشغول دار، در فکرم چیزی جز یاد تو نباشد

خدایا اگر لحظه ای راه را به خطا می روم جانم را بستان، نگذار شیطان

از این دودوزه زیستنم شاد شود

خدایا فقط تو

به حق اسم اعظمت همه را به راه راست هدایت فرما

به حق پنج تن ال عبایت دلم را خدایی کن و اعمالم و

رفتارم و گفتارم را ....

و به حق جلال و جبروتت همه را در پناه خو دار...

دنیاست گذرگه و تو خود رهگذری

                        باید که به دنیای دگر ره سپری

 در پرده بدارند گناهان تو را

                     گرنگه به دنیا نکنی پرده دری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 15:7  توسط مریم  | 

یا علی موسی الرضا

خوش به حال اونهائی كه امروز افتخار پابوسی اون حضرت رو دارند. خیلی ها

دلشو ن می خواست الان تو صحن و سرای با صفاش بودند . شاید من و شما  

هم الان دلمون پرمیكشه تا حتی برای مدتی كوتاه سفری داشته باشیم به

جایگاهی چه بسيار زيبا از ملکوت... به قطعه ای از بهشت ! اما در زمین ...

جائیكه همه غم های دنیا رو از یادمون میبره و با زیارت بارگاه مقدسش روحمون

تازه میشه... جائیكه هیچگونه زشتی ای نیست... روح انسان آزرده نمیشه...

دلها همه شکسته است اما از شوق حضوری كه در جایگاهش مهربانی هست

و لطف بیكران... عطر بالهای فرشتگان شام رو نوازش میده... كبوترهای معصوم

حرم پایبندی و آزادگی رو نوید میدن... حضوری پر عطوفت از آقامون احساس

میشه... خواسته ها بزرگ است و اشک چشم مستمر...
 

طوس، حريم حرم كبريـاست مدفن پاك شه پاكان رضاست
كعبه اگر خانه آب و گل است قبر رضا كعبه جـان و دل است


حرف زیاد است... خیلی چیزها گفتنی نیست... مثل درک عظمت خواندن دو

رکعت نماز پایین پای حضرت رضا(ع)... شاید از زمان گفتن تکبیر احساس می کنی

که درباغهای بهشتی.. و در کنار ایشون و دیگر صالحان، خدای مهربان رو ستایش

می کنی هرگز نمی تونی لذت و صفاي اونجا بودن رو درک کنی مگر اینکه خودت

تجربه کنی... خدا كنه قسمت همه دلباختگان اون حضرت بشه كه توفیق حداقل

یه امروز رو داشته باشند تا در برابر عظمت و بزرگواری آقا دلشون مصفا بشه...

شاید دلت تنگ شده ! برای خیلی از معنویت هایی كه نظیرش هیچ جای دیگه

نیست... شاید بخوای دستهای نیازمندت رو بسوی آقا دراز كنی و زمزمه كنی كه

یا علی ابن موسی الرضا ،دلم ، ایمانم و همه باورم را به مشبكهای ضریحت كه

همانا پنجره های آسمانندگره زده ام...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 13:55  توسط مریم  | 

به نام یگانه عالم

 ای همیشه بخشش ، ای همیشه گذشت ، ای همیشه تابان ،

 امشب در تنهایی و تاریکی باز دست نیازم را به سوی طاقچه امید

 می برم و در بلندای ان گل سر سبد کتب اسمانی ، قران را برمی دارم .

سر بر دامنش می گذارم و کویر خشک گونه ام را سیراب می کنم، دلم را به

 نور محبت خدا روشن می کنم.

 دلم از همیشه گرفته تر است ، در این سیاهی اگر روشنی نور خدا

 نبود چگونه از جدار شب عبور می کردم.چگونه از دست سپاه غم فرار

 می کردم ان هم دست و پا بسته .

ای معبودم ، صدای یک تن در بیابان به گوش که می رسد من امید را

 در خود بارور ساخته بودم تار و پودش را با عشق او پرداخته بودم  

 سر مست بودم و دلخوش که ناگاه زیبای جاودانه به دستم رسید .

 دلم از دیدن حرفی لرزید از پس پرده اشک بخت خندان من هم

خوابید و افتاب شورانگیز من هم خاموش مانده و سینه لب ریز از ارزویم اه ..........

 ایا باید مثل دیگران بوقلمون هفت رنگ بود پر از ریا و دروغ حتما باید روباه بود و

 پرفریب تا دلی بدست اورد

 نمی شود پاک بود و پاک زیست ...نه ؟؟ نمي شود ، در این دنیا شرف هیچ بازاری ندارد

 عشق پاک بیرنگ شده ، اما خدایا جان در هوای توست . تو بگو من چه کنم

 من همیشه شاکرم، همیشه دوستت خواهم داشت.

 خدایا لحظه ای مرا به حال خود وا مگذار دلم را از نور امیدت روشن ساز

 و شیطان را از من دور کن .

 ای خدا کاش می شد این نگاه غوطه ور در اشک را ، این دل فشرده از

 نامردی دهر را ، این غرور زخمی و شانه های خسته از بی مهری را، به

 کسی نثار کرد که لیاقتش را داشته باشد.

 خدایا از تو می خواهم به داد دل غمگین من برسی امیدم را ، ارزویم را یکباره

  ازمن نگیری.

 تاب تحمل تمام غمها رایکی ندارم .......

 مرا تاب غم یک تن نباشد            دلم ای دوست از اهن نباشد

 تو گفتی غم مخور اخر ندانی        که غم در اختیار من نباشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت 12:7  توسط مریم  | 

عید سعید فطر

 

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آنکس است که بخشیده می شود.

خديا! خروج از ماه مبارک را براي ما مقارن با خروج از تمامي گناهان قرار بده. آمين

 ……فرا رسيدن عيد سعيد فطر بر شما مبارک باد.……

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 14:58  توسط مریم  | 

ماه خدا

سلام

 سلامي به زيبائي تمام زيبائي ها و به رسم عشق و دوستي

 چه زيباست که به ارزشهاي خدائي ملتزم ماندن و به خاطر

 خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشاري کردن و زياد ديـــدن و از

 همه چيـز خود صرف نظر کردن و فقط و فقط به خدا انديشيدن

 و به سوي خدا رفتن .

 چه زيباست شمع شدن و سوختن و راه را روشن کردن و

 کفر و جهل را به مبارزه طلبيدن و هياهوي ظلمت را بـه زانــو

 در آوردن و وجود خود را شرط اساسي براي پيروزي نور بــــر

 ظلمت کردن .

 چه زيباست ***در راه معشوق تحمل درد و رنج کردن*** 

 و زير سنگهاي آسياب حيات خرد شدن و در درياي غم فرو رفتن

 و به خاطر حق متهم شدن و نفرين و لعنت شنيدن و از همه جا

 رانده و از همه کس مطرود شدن .

  چه زيباست که فقط با خـــــــدا ماندن و از همه عالم بريدن و مطرود

 همه مردم شدن و بکلي تنها ماندن و هيچ پناهگاهي

 به جز خدا نداشتن و بکلي از همه جا و همه کس نااميـد شدن

 و هيچ اميد و آرزوئي و روزنه نوري جز خدا نداشتن .

 چه زيباست مرگ را در آغوش کشيدن و به ملاقات خـــــدا

 شتافتن و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن و بر همه عالم و

 قوانين دنيــا حکومت کردن و جبــــــــر تاريخ را به خاک کشيدن

 و مسير تاريخ را دگرگون کردن و شيطان قوي پنجه وسخت جان

 را شکست دادن و زيبائي انسان را در بزرگترين تجلي تکاملي

خود نشان دادن . 

 ضمن تبريک به مناسبت فرارسيدن ماه مبارک رمضان - قبولي

 طاعات و عبادات شما دوستان را از درگاه متعال خواستارم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 9:38  توسط مریم  | 

گلزار جان

 

با که گويم غم دل جز تو که غمخوار مني

 

                      همه عالم اگر م پشت کند يار مني

 

دل نبندم به کسي روي نيارم به دري

 

                       تا تو روياي مني ، تا تو مددکار مني

 

راهي کوي توام غافله سالاري تست

 

                       غم نباشد که تو خود غافله سالار مني

 

به چمن روي نيارم ، بروم در گلزار

 

                        تو چمنزار من استي و تو گلزار مني

 

دردمندم ، نه طبيبي ، نه پرستاري هست

 

                        دلخوشم ، چون تو طبيب و تو پرستار مني

 

عاشقم ، سوخته ام ، هيچ مددکاري نيست

 

                        تو مددکار ، عاشق و دلدار مني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 18:16  توسط مریم  | 

مبعث

مبعث رسول اکرم محمد مصطفي را خدمت تمام دوستداران و پيروان او که شام تيره ادمي را به صبح روشن رسانيد، شادباش ميگويم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/08ساعت 10:51  توسط مریم  | 

سخني از قبرستان

اي نکويان که در اين دنيايد   يا از اين بعد به دنيا اييد

 

مدفن عشق جهان است اينجا

                            يک جهان عشق نهان است اينجا

 

عاشقي بود به دنيا فن من   مدفن عشق بود مدفن من

 

هرکه را روي خوش و خوي نکوست  

                             مرده و زنده من عاشق اوست

 

من همانم که در ايام حيات   بي شما صرف نکردم اوقات

 

اهل دنيا همه پستند رفيق

                             همگي مرده پرستند رفيق  

 

حال من ساکن اينجا شده ام   فارغ از محنت دنيا شده ام

 

از همان روز که مخلص مردم   

                             مرده ها را سر ذوق اوردم  

 

اندر اينجا همگي يکسانند    مرد و زن بي کت و بي تنبانند

 

هرکه را بود به سر باد غرور    

                             اينک اينجاست خزرتش قمصور

 

نه کسي صاحب کاويلاک است   نه خداوند ده و املاک است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 13:42  توسط مریم  | 

گورستان

اي گورستان چه ارامشي در قلمروتو حکمفرماست ، در زيرعلف هاي

 

 زرد شده تو مردان و زنان چه ارام خفته اند که رفت و امد دوستان و

 

 ياران نيز از خواب بيدارشان نمي کند. وقتي که خورشيد نيمروز از دل

 

 اسمان بر تو نور مي افشاند ، وقتي که بهار مشک بيز دامنکشان مي

 

 گذرد و همه جا را عطر اگين مي کند، وقتي که ابر سبکبال ارام ارام از

 

 فراز اسمان مي گذرد و بامداد روشن از رسيدن روز زيبا خبر مي دهد .

 

 در درون ديوارهاي تيره تو همچنان ارامش و سکوت حکمفرماست. تنها

 

 درختي از ديوار تو سر برون کرده است . درختي که بر شاخ و برگش

 

 شبنم عزانشسته اما ميوه اش ارامش و صفا مي بخشد.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 18:9  توسط مریم  | 

افتابي تر

 

 

صبح داغدار اصالت خورشيد است و شب تنها ترانه سراي کوچه اميد

 

با اين همه ابر خيس ، درخت حافظه اش را از دست خواهد داد، ديگر

 

 خواب هم نخواهد ديد . نه خواب ، نه رويا ، نه کابوس ، اينطور بگويم ،

 

من فکر مي کنم بايد کمي افتابي تر بود تا خورشيد شيوني نو را بر خاک

 

 سياه بتراود و تو در سرخي فلق بي استخاره فرو مي روي تا روح صبح

 

 فرصت تنفس بيابد اي يگانه من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 13:23  توسط مریم  | 

خدايا به فرياد دلم رس

 صد بار در خلوت خود که پر از تار عنکبوت است به تو قول داده ام

 

 که روزهاي خوش ازل رافراموش نکنم و در شبهاي ترديد و وسوسه

 

 چراغ فطرت را خاموش نکنم.همه پنجره ها و درها راخوب مي بندم

 

 اما باز شيطان مي ايد و کنارم مي نشيند و طوري نگاهم مي کند

 

 که تمام پرنده ها از ذهنم پر مي کشد، هوي اتاق سربي مي شود

 

 و کلمات  در دهانم يخ مي بندد. شيطان مي ايد، اتاقم ، دفترم و حتي

 

 کاسه اب غفن مي شود.از پنجره به بيرون نگاه مي کنم ، کائنات به

 

 سرعت از من دورمي شوند،افتاب از من روي بر مي گرداند و ماه تاريک

 

 مي شود و فرو  مي افتد. ناگهان به ياد نيلوفران شهيد مي افتم و

 

 خاکريزهايي که ما را به  اخرين کوچه وحي مي برند، ياد روزهايي که

 

 در قطره اي شبنم شنا مي کرديم و درموسيقي ملايم گنجشکها به

 

 ملکوت مي رسيديم. شيطان مي ايد،من کنار جنازه کلمات مي نشينم

 

 و کاري از دستم بر نمي ايد پنجره هست، اما اسمان نمي تواند وارد

 

 اتاق شود. تو هستي اما گويا دستهاي  من تو را نمي بينند، شيطان

 

 دوباره نگاهم مي کند، فرشته ها دوره ام مي کنند و من از دور دست

 

 انها را مي نگرم مي ايي و شيطان خاکستر مي شود. عطر تو از پرده

 

 ها بيرون مي تراود، گلهاي قالي به حرف در مي ايند و اتاقي از سيب

 

 در مقابلم قد مي کشد.

 

 خدايا ! مرا با وسوسه هاي سمج تنها مگذار، دلم را به همه نارنجها

 

 پيوند بزن و کوچکترين شاخه دورترين درخت بهشت را نصيبم کن.

 

 خدايا در قمقمه شعر من قدري الهام بريز، فانوس چشمهايم را در استانه

 

 رودها روشن کن و نفسهايم را در ابشار گيلاسها شستشو بده.

 

خدايا، لبخندهاي شيرين کودکيم را به من برگردان، به کلمات بگو به

 

 فريادم  برسند و پاهايم را با پلهاي نقره اي عشق اشنا کن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 16:55  توسط مریم  | 

آيينه

صد بار به سنگ کينه بستند مرا 

       

                        از خويش غريبانه گسستند مرا

 

گفتند هميشه بي ريا بايد زيست   

     

                             ايينه شدم باز شکستند مرا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 13:9  توسط مریم  | 

من از انسوي حسرتهاي باران خورده مي ايم

 

                                      اشارتهاي پاييزانه اي دارد سراپايم

 

چرا تنهايي ام را با کسي قسمت کنم امشب

 

                                       که در هر خلوتي ايينه مي ايد تماشايم

 

 کسي ديگر براي عشق اوازي نمي خواند

 

                                      پر از تنهايي محض است شبهاي غزلهايم

 

به جز ، دريا کس ديگر نمي داند

 

                                   چه رازي خفته در پشت کوير هاي اوايم

 

 غزل کم کم به پايان ميرسد. اما براي من

 

                                    شراب خانگي مي ماند و خورشيد فردايم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:27  توسط مریم  | 

درسهاي زندگي

 

 هميشه در بدترين شرايط ، هنگامي که

 

 تيغ جفاي روزگار، بي وفايي دوستان و ناملايمات

 

 زندگي قلب و روح انسان را مي خراشد، تنها

 

 ياد خدا وتوکل به اوست که ميتواند التيام دهنده

 

 و ارامش بخش اين زخمها شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 15:24  توسط مریم  | 

*تنهايي*

تنهايي من به وسعت غربت پرستوهاست

 

در ديار مرداب ها نفس هايم پر مي کشند

 

 در جستجوي باران، چشمهايم بي تابي مي کنند

 

 براي قطره اي عشق،

 

  دستهاي من در پي يافتن ايمان در پاي برکه اي

 

   خشکيده اند

 

   و شانه هاي خسته ام هنوز منتظر دستي پر از پاکي

 

      است، به کدامين عشق استوار بمانم.

 

                                 وقتي مريم ها به هم پشت کرده اند.                                                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 10:13  توسط مریم  | 

ماهی

م چرا یهویی دلم براش سوخت!!!!...

نمی دونم چرا از میون اون همه فقط دلم برای اون سوخت!!!...

نمی دونم توی چشمای ریز و سیاهش چی دیدم که اینجوری از ته دل آتیش گرفتم!!!!...

احساس می کردم مثل بقیه نیست...آروم و بی حرکت زل زده بود!!..

شاید یه حس همدردی..عجیبه ؛ آخه من و یه ماهی قرمز کوچولو چه نسبتی می تونیم با هم داشته باشیم؟

نمی دونم چی توی نگاه مظلوم و آروم اون منو میخکوب کرده بود وسط خیابون ِ به اون شلوغی؟!

زانو زدم و از روبرو ٬ مستقیم نگاهم انداختم توی چشماش .. باورش سخته اما از چشماش داشت گوله گوله اشک میو مد پائین...

اگه یکی بهم می گفت: من یه ماهی دیدم که گریه می کنه ٬ بهش می گفتم دیونه شدی؟؟؟

ولی من خودم دیدم ٬ اگه بهم نخندین حتی صدای هق هق گریه هاش رو هم شنیدم!!!...

می دونم عجیبه که میون اون همه ماهی توی اون تشت ٬ فقط صدای اون بود که می شنیدم!!! ولی می شنیدم ...نه ٬ بیدار بودم ...

بغضا شو قورت می داد اما ...

من ٬ خدای بزرگ و خوب من...

شاید تقدیرت این بوده... شاید من نباید هرگز طعم خوشبختی و آرامش رو بچشم...

شاید باید باور کنم که من فقط و فقط یه ماهیم و اینو قبول کنم که ماهی ها هرگز نباید عاشق بشن..

گاهی پیش خودم می گم چی می شد که منم مثل یکی از همون هزاران آدم روی زمینت بودم...می تونستم دستاشو بگیرم و باهم راه بریم ٬ بخندیم و هرگز ترس جدایی رو نداشته باشیم..

باشه خدایا ٬ حالا از هم جدامون کردی دیگه ازت چیزی نمی خوام جز..

جز اینکه گیر کسی بیوفته که هرروز آبشو عوض کنه ...اون عاشقه قنده ٬ کاش براش روزی یه نصفه قند بزارن و خدایا دلتنگی های اون رو هم بده به من...

التماست می کنم ...مراقبش باش ...نذار غصه بخوره..نذار بچه ها بترسوننش و دل کوچیکش بترکه...

دعا می کنم بعد از سال نو اونو ببرن به دریا ..آخه من بهش قول داده بودم که با هم بریم اما حالا ...باشه حتی راضی ام تنها هم بره..

خدای خوب و مهربون من کمک کن تا ...

بغض راه نفسش رو بست...

خدای من!!!! این واقعاً یه ماهی بود؟؟؟؟؟

کاش می تونستم کمکش کنم...کاش می دونستم معشوقه ش رو کی خریده ...به خدا می رفتم ازش التماس می کردم و با یه ماهی ِ دیگه عوضش می کردم و دو تاییشون رو می بردم و مینداختم توی دریا و می گفتم :

برین... شنا کنین...دور شین...هر چه قدر می تونین دور تر برین...از دست این آدم ها فرار کنین...اون ها هرگز طعم عشق رو نچشیدن ...برین ...دور شین...

داره دق می کنه...توی چشماش پُر مرگه...

دوری و تحمل و انتظار ...سخته ....

فروشنده فریاد کشید : حمید ٬ بیا بابا... این یکیم مُرد ...ماهی های امسال چرا انقده زپرتین؟؟؟؟ چی ریختی تو آبشون؟؟؟؟

اون نمی دونه توی دل اون ماهی ها چی می گذره ٬ تقصیریم نداره آخه عاشق نیست...

صبر کن ستاره کوچکم!

کمی آهسته تر!

خواب مستانه مردم شهر من را هیچ اطمینانی نیست...!

می ترسم تو بیایی و غفلتشان ،

تورا،

سیاه کند...!

آنوقت ،

تو بگو ،

جواب آسمان
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 14:13  توسط مریم  |