م چرا یهویی دلم براش سوخت!!!!...
نمی دونم چرا از میون اون همه فقط دلم برای اون سوخت!!!...
نمی دونم توی چشمای ریز و سیاهش چی دیدم که اینجوری از ته دل آتیش گرفتم!!!!...
احساس می کردم مثل بقیه نیست...آروم و بی حرکت زل زده بود!!..
شاید یه حس همدردی..عجیبه ؛ آخه من و یه ماهی قرمز کوچولو چه نسبتی می تونیم با هم داشته باشیم؟
نمی دونم چی توی نگاه مظلوم و آروم اون منو میخکوب کرده بود وسط خیابون ِ به اون شلوغی؟!
زانو زدم و از روبرو ٬ مستقیم نگاهم انداختم توی چشماش .. باورش سخته اما از چشماش داشت گوله گوله اشک میو مد پائین...
اگه یکی بهم می گفت: من یه ماهی دیدم که گریه می کنه ٬ بهش می گفتم دیونه شدی؟؟؟
ولی من خودم دیدم ٬ اگه بهم نخندین حتی صدای هق هق گریه هاش رو هم شنیدم!!!...
می دونم عجیبه که میون اون همه ماهی توی اون تشت ٬ فقط صدای اون بود که می شنیدم!!! ولی می شنیدم ...نه ٬ بیدار بودم ...
بغضا شو قورت می داد اما ...
من ٬ خدای بزرگ و خوب من...
شاید تقدیرت این بوده... شاید من نباید هرگز طعم خوشبختی و آرامش رو بچشم...
شاید باید باور کنم که من فقط و فقط یه ماهیم و اینو قبول کنم که ماهی ها هرگز نباید عاشق بشن..
گاهی پیش خودم می گم چی می شد که منم مثل یکی از همون هزاران آدم روی زمینت بودم...می تونستم دستاشو بگیرم و باهم راه بریم ٬ بخندیم و هرگز ترس جدایی رو نداشته باشیم..
باشه خدایا ٬ حالا از هم جدامون کردی دیگه ازت چیزی نمی خوام جز..
جز اینکه گیر کسی بیوفته که هرروز آبشو عوض کنه ...اون عاشقه قنده ٬ کاش براش روزی یه نصفه قند بزارن و خدایا دلتنگی های اون رو هم بده به من...
التماست می کنم ...مراقبش باش ...نذار غصه بخوره..نذار بچه ها بترسوننش و دل کوچیکش بترکه...
دعا می کنم بعد از سال نو اونو ببرن به دریا ..آخه من بهش قول داده بودم که با هم بریم اما حالا ...باشه حتی راضی ام تنها هم بره..
خدای خوب و مهربون من کمک کن تا ...
بغض راه نفسش رو بست...
خدای من!!!! این واقعاً یه ماهی بود؟؟؟؟؟
کاش می تونستم کمکش کنم...کاش می دونستم معشوقه ش رو کی خریده ...به خدا می رفتم ازش التماس می کردم و با یه ماهی ِ دیگه عوضش می کردم و دو تاییشون رو می بردم و مینداختم توی دریا و می گفتم :
برین... شنا کنین...دور شین...هر چه قدر می تونین دور تر برین...از دست این آدم ها فرار کنین...اون ها هرگز طعم عشق رو نچشیدن ...برین ...دور شین...
داره دق می کنه...توی چشماش پُر مرگه...
دوری و تحمل و انتظار ...سخته ....
فروشنده فریاد کشید : حمید ٬ بیا بابا... این یکیم مُرد ...ماهی های امسال چرا انقده زپرتین؟؟؟؟ چی ریختی تو آبشون؟؟؟؟
اون نمی دونه توی دل اون ماهی ها چی می گذره ٬ تقصیریم نداره آخه عاشق نیست...
صبر کن ستاره کوچکم!
کمی آهسته تر!
خواب مستانه مردم شهر من را هیچ اطمینانی نیست...!
می ترسم تو بیایی و غفلتشان ،
تورا،
سیاه کند...!
آنوقت ،
تو بگو ،
جواب آسمان